تبليغاتX
هنوز،همیشه،هرگز


هنوز،همیشه،هرگز

حالا دیگر

نه از حادثه خبری هست

و نه از اعجاز آن چشم های آشنا

از دلتنگی ها هم که بگذریم

تنهایی

تنها اتفاق این روزهای من است

نوشته شده در 88/08/15ساعت 2:31 توسط گل غم| |

بلآخره اومدی زیبای من

حالا دیگر زندگی در این اتاق سخت نیست

دیگر اینجا احساس غریبی نمی کنم

حالا اتاقم و دیوارهای خانه به خود افتخار می کنند که عطر تو را با خود همراه ساخته اند

زیبای بی همتای من

به اندازه ی دنیا ازت متشکرم که قدم بر دیده من نهادی و خانه ی سوت و کور مرا رونق بخشیدی

.

پ ن:

دوستای مهربونم ممنون که با قلب های پاکتون برای مریض ما دعا می کنید

هنوز هم محتاج دعاهای قشنگتون هستم

نوشته شده در 88/08/01ساعت 23:5 توسط گل غم| |

سلام زیبا آن خانه را با تمام خاطرات و یادگاریهاش و ذرات اکسیژنش رها کردم

اینجا خیلی غریبم

اینجا بوی تو رو نمی دهد

وقتی امدم اینجا هیچ کس نبود که کنجکاوی کند راجع به وسایلم

اینجا دلم بیشتر برابت تنگ میشود

برای خنده هایت

خنده هایی که مجنون عالمم کرد

زیبا هفته دفاع مقدس

زیبا شلمچه

زیبا طلائیه

زیبا اشکهالم

این ها رو یادت هست؟

و پدر

پدر با خاطرات قشنگ و نابش

خاطرات شیرینی که وقتی تمام می شود صدای نفس هایش عوض می شود

صدای نفس های که برای من سرود زندگی است

و دوباره اشک پدر برای اینکه از غافله جا مانده است

زیبا می شناسی اش که...

به هر بهانه ای اشک میریزد و می خواهد برود

می خواهد برود از این دنیای پر از گناه

برود پیش دوست هایش

پیش حسین،محمد،...

و چه زیباست که وقتی به او می گویم برای پسری در بستر بیماری دعا کن

می خندد و می کوید او خوب می شود

خدا معجزه را به خانواده اش نشان خواهد داد

لبخند میزند دوباره و می گوید:"به دلم افتاده که شفا پیدا می کنه"

خدایا این قلب و موجود مهربان را برایم حفظ کن

همانطور که عشق زیبا را در قلبم حفظ کردی

صدای نفس های خش دارش بایدهمیشه برای من بماند

 

بیشتر تو نیستی

بیشتر غم تو هست

کم تر که می شوی

بیشتر دلم برایت تنگ می شود

.

 

پ ن :دوستان گلم ممنون که به یادم بودید

من خونه ی مجازی ام رو هرگز ترک نمی کنم

دوستان گلم برای پسر عموی یکی از دوستان من که توی کماست خیلی دعا کنید

خیلی زیاد

نمی دونم چرا وقتی عکس زیر رو نگاه می کنم به حرف پدر ایمان میارم که معجزه ای در راه است

نوشته شده در 88/07/08ساعت 2:19 توسط گل غم| |

سلام زیبا

دارم میرم از خونه ای که تو توش نفس کشیدی

دارم میرم از خونه ای که توی اتاق پذیرایی اش نشستی و کارت عروسی رو به دستم دادی

دارم میرم از اتاقی که شبها تا صبح برات اشک ریختم

دارم میرم از اتاقی که دوسال توی اون اتاق برات نامه نوشتم

دارم میرم از این خونه

دارم میرم و از خاطراتم با تو جدا میشم

یادته 3 پیش برای اسباب کشی به این خونه کمکمون کردی؟

یادته ما روی همه ی کارتون ها اسم نوشته بودیم

وقتی اسباب ها رو آوردین گفتی:"پس وسایل غزل کجاست؟روی هیچ کدوم از کارتون ها اسمش نبود"

مامانم بهت گفت:"همه ی زندگی غزل اون قاب عکس ست که تو کیفشه"

و تو چقدر کنجکاو شده بودی ببینی اون قاب عکس رو و از هر راهی استفاده میکردی تا بتونی به کیفم برسی اما من نمی زاشتم

چقدر خندیدیم زیبا

همون شب اسباب کشی به خودم گفتم حتما این خونه خیلی خوبه که ورودمون با خنده های زیبا همراه شده

اما حیف...

اینجا بود که خبر نامزدی ات رو شنیدم

اینجا بود که کارت عروسی ات رو برامون آوردی

اینجا بود که تو و عروست رو پاگشا کردیم

اینجا بود که خرد شدم

حالا دارم میرم از این خونه

و همه ی وسایل من یه قاب عکس،یه شکلات است

می بینی چیز خاصی به دارایی هام اضافه نشده

زیبا سخته خداحافظی از اتاقی که توش با پسر عموی کوچولوی من بازی می کردی و بلند بلند می خندیدی

زیبا سخته خداحافظی از اتاقی که وقتی خسته شدی رفتی توش خوابیدی

زیبا سخته به خدا

خدایاااااااااااااا!

خودت کمک کن بتونم برم از اینجا

.

پ ن :دوستان مهربونم

شاید یه مدت زیادی نباشم اما جواب کامنت ها رو میدم

همیشه به یادتون هستم

نوشته شده در 88/07/02ساعت 19:37 توسط گل غم| |

سلام زیبای من

ببخش که بی وفا خطابت کردم

ببخش

این عاشق سر تا پا تقصیر را ببخش

زیبا

چقدر دلم گرفت برای اینکه به همه گفتی عیدت مبارک جز من

چقدر دلم اشک ریخت وقتی دست در گردن عروست رو به روی من نشستی

چقدر دلم سوخت وقتی تو با عروست رو به روی من نشستی و با خنده شام خوردی اما من دل درد را بهانه کردم و کم غذا خوردم

چقدر در حیاط همراه با آسمان اشک ریختم و تو از پنجره نگاهم کردی

چه کشیدم امشب من زیبا

چه کشیدم

خوشبخت و شاد باش

.

پ ن :نازنینم ممنون که بودی

ممنون که هستی

نوشته شده در 88/06/30ساعت 2:29 توسط گل غم| |

یک ماه مبارک رمضان دیگر هم بدون تو به پایان رسید

یک ماه مبارک رمضان دیگر بدون تو اما با یاد تو

یک ماه مبارک رمضان در انتظار تو

من خالی تر از همیشه مانده ام به انتظار هیچ

زیبای بی وفایم

عیدت مبارک

پ ن:ماه مبارک رمضان هم تمام شد

خدا کنه هر چیزی رو که توی این ماه به دست آوردیم بتونیم حفظشون کنیم

عیدتون مبارک

التماس دعا

 

نوشته شده در 88/06/29ساعت 7:39 توسط گل غم| |

سلام

نماز و روزهاتون قبول

داستان زندگی ام را نوشتم

داستان عاشقی من

داستان عشق زیبا

ناراحت می شم وقتی تو نظرات میگین اون رفته

زیبای من اون نیست

زیبای بهترین و قشنگترین آدم دنیاست

گفته بودین طرف رفته

زیبا طرف نیست

زیبا همه ی زندگی منه

گفته بودین این نهایت دوست داشتنه

این دوست داشتن نیست

این مجنون بودنه

.

معمولا بچه ها از سن 5-4 سالگی خاطره هاشون رو به یاد میارن.بچه گی من از 3سالگی ام شروع شد.چون خواهر و برادری نداشتم تنهای تنها بودم تا اینکه یک همبازی پیدا کردم.یه پسر مهربون که تنهایی من رو پر کرده بود و همه جا با من بود.توی تک تک خاطرات دوران کودکی ام چهره ی اون بود که با من بود.وقتی آلبوم کودکی ام رو مرور می کنم در همه ی عکسهایم یک نفر هست که دستم رو گرفته و به دوربین لبخند زده.توی عالم بچگی خوشحال بودم که یه همبازی پیدا کردم و از خدا تشکر می کردم که تنهایی من رو پر کره.تا اینکه بزرگ و بزرگتر شدم.وقتی دختر بچه دبستانی بودم هر وقت می خواستیم بریم خونه ی همبازی کودکی ام از شب قبلش می رفتم حمام و قشنگ ترین لباس هام رو برای فردا آماده می کردم.می خواستم فکر نکنه دوست دوران بچه گی اش کثیف و شلخته است.بچه بودم و عقلم نمی رسید.بزرگتر که شدم توی دوره ی راهنمایی می دیدم هر کدام از دوستام به یه نفر علاقه مند هستند اما من همیشه وقتی صحبت از عشق می شد تنها دو تا چشم جلوی نظرم بود.چشم های زیبا.وقتی دوستام می گفتن که با پسری دوست شدند به خودم می گفتم من که مثل برادر دوستش دارم.دوران شیرین راهنمایی هم تمام شد.وقتی وارد دبیرستان شدم دیگه عقلم بیشتر می رسید.حالا دیگه نمی تونستم بگم مثل برادرم دوستش دارم.ازش خجالت می کشیدم.وقتی می دیدمش نمی تونستم حرف بزنم و دهنم خشک می شد.نمی دونستم اسم این احساسم عشقه.وقتی سوم دبیرستان بودم فهمیدم عاشقش هستم.یعنی فهمیدم از بچه گی با عشق اون بزرگ شدم.من با عشق اون قد کشیده بودم و عشق زیبا توی تک تک سلول های بدنم رخنه کرده بود.یه کم که گذشت فهمیدم من عاشقش نیستم من مجنونش شده بودم.مجنون و شیدای اون خنده های قشنگش.اون خنده های مثل عسلش.اما نمی خواستم عشقم رو ابراز کنم آخه می ترسیدم.می ترسیدم من رو نخواد.می ترسیدم عشق پاک و معصومانه من که از کودکی با جون و دل بزرگش کرده بودم به لجن کشیده بشه.ترسیدم عشقم رو با هوس اشتباه بگیره.به خاطر این ترسم هم توی فراقش سوختم و دم نزدم.خاطره های قشنگی ازش دارم.خاطراتی که از جونم هم برام عزیزتره.تک تک خاطره هام رو هر شب مرور می کنم و با یادآوریشون برای دل شکسته ام اشک می ریزم.من زیبا رو عاشقانه می پرستم.عشق من با همه ی عشق ها فرق داشت.من با عقلم عاشق زیبا شدم.عشق من عشق در نگاه اول نبود که بعد از چند روز از بین بره.به خاطر امتحاناتم نتونستم یه مدت به خانه ی زیبا برم فکر می کنم حدود 2 ماه.یک روز نشسته بودم که تلفن زنگ زد.مادر زیبا بود که با مادرم کار داشت.وقتی صحبتشون تموم شد مادرم گفت که هفته بعد جشن عقد زیباست.نمی دونستم چه کار کنم.اشک ریختم فریاد زدم از خدا گله کردم اما روزها با سرعت هر چه تمام تر جلو می رفتند.روز 23 آبان 1386 روزی بود که باید به جشن می رفتیم. وقتی نزدیک سالن رسیدیم مفاتیح ام رو از کیفم در آوردم و زیارت عاشورا خواندم.از بابا حسین خواستم بهم صبر بده تا بتونم اون شب تحمل کنم.همه چیز تموم شد.مردی که من همه ی آرزوهام رو به اسم اون رقم زده بودم رفت و مال یکی دیگه شد.تو این مدت خیلی سعی کردم که زیبا و عشقش رو توی قلبم بکشم.شاید با فراموشی می تونستم بدون غم زندگی کنم.برای اینکه موفق  بشم به مدت 2 ماه رفتم توی یه روستای دور افتاده تو اطراف تهران.اونجا یه امامزاده بود که از صبح تا عصر اونجا می نشستم و برای خدا درد و دل می کردم.وقتی بعد از دو ماه برگشتم نه تنها زیبا رو فراموش نکرده بودم بلکه عشقم بیشتر هم شده بود.عشق زیبا توی گوشت و خون من رخنه کرده بود.من بدون عشق زیبا هیچی نیستم.هیچی.6 تیرماه 1388 عروسی زیبا بود.زیبا اون شب قشنگ تر و با شگوه تر از همیشه شده بود.وقتی وارد سالن شد به خودم و قلبم افتخار کردم که معشوقی به این پاکی و تابناکی دارند.از عروسی به بعد من شب ها نمی تونم بخوابم.وقتی به زیبا و عروسش فکر می کنم کاری جز گریه نمی تونم انجام بدم.من همیشه برای زیبا آرزوی خوشبختی می کنم.اگر اون خوشبخت باشه من هم خوشبختم.زیبا همه ی هستی منه.من هیچ وقت زیبا رو نداشتم.حتی برای یک ثانیه

 زیبای عزیزم

هیچ وقت وقت نخواهی دانست که همه زندگی و هستی من هستی

هیچ وقت نخواهی دانست همیشه دو چشم نگران و منتظر تو هستند

هیچ وقت نخواهی دانست چه کشیدم وقتی با عروست آمدی

هییچ وقت نخواهی دانست چرا در آن شب وقتی وارد آشپزخانه شدی لیوان از دستم افتاد و شکست

هیچ وقت نخواهی دانست چرا شب پاگشای تو و عروست من مریض شده بودم

هیچ وقت نخواهی دانست چرا شب هایی که در اتاق کناری من با عروست خوابیده بودی لامپ اتاق من تا صبح روشن بود

هیچ وقت نخواهی دانست چرا من به عکس روی دیوار اتاقت خیره شده بودم

هیچ وقت نخواهی دانست همبازی کودکی ات قلبش را در بازی های بچه گانه به تو هدیه کرد

هیچ وقت نخواهی دانست چرا من دیگر نمی خندم

هیچ وقت نخواهی دانست............

 پ ن:می دونم داستانم طولانی شد

اما می خواستم همه چیز رو تقریبا بنویسم تا کسی اشتباه قضاوت نکنه

از همتون ممنون

التماس دعا

 

نوشته شده در 88/06/06ساعت 3:7 توسط گل غم| |


Design By : Night Skin